تبليغاتX
پلاتونیک لاو

پلاتونیک لاو

هرچند که از قدیم و ندیم گفتن هجرت سرابی بود و بس، خوابی که تعبیری نداشت اما...

بلاخره کوچیدم به این آدرس: http://peango.persianblog.ir/

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 8:14 PM  توسط نيك.ا.دل  | 

بعد سه هفته که صبح رو با سایتهای آژانس املاک شروع کردم و تا ظهر گرفتار نیازمندیهای همشهری بودم و بعد از کار هم با ماشین یا بی ماشین آواره بنگاهها، بلاخره خونه پیدا شد.
در این سه هفته جمیع جنبه های حیات مشمول تعطیلات رسمی بود و تمام قوای زیستی مستقیم و بی وقفه معطوف یافتن یه خونه مناسب. تقریباً هفته ای 100هزار تومن به بودجه اجاره و 2 میلیون تومن به بودجه رهن اضافه کردم تا نتیجه ای حاصل بشه. کی بود پرسید از کجا می خوای بیاری؟!!! چه سوال بی جایی! توکلت علی الله دیگه. به نظرتون اینا از علائم ظهور نیست؟ الان هم انتخابی صورت نگرفته چراکه فرآیند جستجوی کذایی صرفاً چند دفعه به بازدید از ملک انجامید. تنها موردی که قیمت معقولی داشت هنگام بازدید مکشوف شد که بعله! طبقه اول حسینیه یزدی هاست! طبقه دوم درمانگاه خیریه! طبقه سوم مسکونی!
مورد مناسب دیگه محصول خطای انسانی بود. قیمت پول پیش، توی آگهی به جای 25 میلیون اشتباهی 5 میلیون درج شده بود. من و یه گردان اسکل دیگه از نیم ساعت قبل از زمان قید شده در آگهی جلوی خونه یارو می پلکیدیم. فضای رقابت شانه به شانه با سنگینی منحوسی حاکم بود. راس ساعت 5، بدون کوچکترین دغدغه ای از باب آداب اجتماعی و فرهنگ شهرنشینی با تمام سرعت و به صورت همزمان برای دیدن ملک به آپارتمان مربوطه هجوم بردیم. جای آقای مهرجویی خالی بود که دوباره یه چیزی شبیه تهران طهران یا مهمان مامان بسازه. جمیعاً عین موریانه توی زندگی مستاجر قبلی می لولیدیم! بعدشم به محض اینکه مکشوف شد قیمت آگهی اشتباه درج شده با همون سرعت اولیه متفرق شدیم.
خونه بعدی که دیدم، خیابونش روبروی ایستگاه مترو بود. دسترسیش عالی بود. اما صاحب خونه ای داشت که مپرس. 45دقیقه از خودش تعریف کرد. ترجیع بند سخنرانی نچسبش این بود: «درست نیست آدم از خودش تعریف کنه اما ...!» اول ادعا کرد که مهمترین مرد تاریخ ایرانه! درهمین راستا گفت کیوسک نگهبانی سرکوچه به خاطر وجود گرانمایه ایشون تعبیه شده. (ابله فکر می کرد نمی دونم ته خیابون سفارت خونه است). بعد با تفرعن خاصی گفت: بنده مثل شما امروزیها تحصیل کرده نیستم،بی سوادم! لیسانسم رو قبل از انقلاب گرفتم!!! بعدشم کلی پز داد که پسراش چه خرایی هستن و عروس عفریته اش باهاشون نمی سازه و دارن واسه اش توی یه منطقه بهتر خونه میگیرن. پرسید کجا کار میکنی و در پاسخ ادعا کرد با تمام وزرای تاریخ ایران چای شیرین خورده!  و تمام روسای من غلام زرخریدش هستند. در آخر اضافه کردکه خادم امام رضاست! خلاصه هی زر زد و زر زد و زر زد... وقتی ازش کمی تخفیف خواستم شروع کرد نالیدن که 4تا وام گرفته و قسط میده و بدبخته و بازنشسته است و... آخر سر هم اجاره رو طوری تبدیل به پول پیش کرد که قیمت کل از قیمت اولیه هم بیشتر میشد. مامانم میگفت با همین قرارداد ببند. اما واقعاً این جونور یک توده متحرک انرژی منفی بود و یه اسطوره بی مثال از انسان دوستی. همجواری با این جونور در توان من نبود.
خلاصه آخرین مورد رو در باران طوفانی تهران با پای پیاده رفتم و دیدم! آنچنان سراپا خیس آب بودم که بعید نبود بنگاهی به جای خونه آدرس یه نوانخونه به من بده. موقع بازدید ملک به اتفاق نماینده آژانس املاک کمی بی موقع رسیدیم. خانوم بچه ها تشریف نداشتن و زغال خوب و جنس مرغوب و بساط مبسوط ... القصه دیده شد و پسندیده شد. جالبه روز قرارداد صاحب خونه همچین در مدح مستاجر مذکور داد سخن میداد که بیا و ببین! منم هی صحنه روز بازدید جلوی چشمم نقش می بست. حالا نمی دونم خودشم اهل عمله یا بی خبری خوش خبریه ... به هر حال علیرغم فرآیند پراسترس و خسته کننده موضوع،  به طرز بیمار گونه ای از تماشای زندگی مردم خوش خوشانم میشد. بدم نمیادهمچنان سرم رو بندازم پایین ییهو وارد خونه زندگی مردم بشم... خیلی می چسبه  خداییش. نه از باب فضولی هان! صرفاً به لحاظ جامعه شناختی! چهره عریان زندگی مردم بی هیچ پیرایه ای و از این صحبتا دیگه ؛-)
علی ایحال اغلب مشکلاتی که دست مایه کولی بازی های اخیر من شده بود ختم به خیر شد ولی جداً مشاهدات بنده حاکی از حدت و شدت مجاهده اقتصادی هموطنان و دشواری بیش از حد شرایط جاری است دوستان. نه جوانی، نه امنیت شغلی و نه حتی خوش بینی مماس به حماقت این بنده حقیر کمک موثری برای کم رنگ جلوه کردن شرایط سخت زندگی نیست. یعنی هرقدرم که نگاهت رو به زیبایی های زندگی معطوف میکنی ته تهش قشنگ حس میکنی که: دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده ... دلم عمیقاً برای قشر متوسط و پایین تر از متوسط می سوزه.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 3:24 PM  توسط نيك.ا.دل  | 

دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
چیست یاران طریقت بعد از این تدبیر ما
ما مریدان روی سوی قبله چون آریم چون
روی سوی خانه خمار دارد پیر ما
در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم
کاین چنین رفته‌ست در عهد ازل تقدیر ما
عقل اگر داند که دل دربند زلفش چون خوش است
عاقلان دیوانه گردند از پی زنجیر ما
روی خوبت آیتی از لطف بر ما کشف کرد
زان زمان جز لطف و خوبی نیست در تفسیر ما
با دل سنگینت آیا هیچ درگیرد شبی
آه آتشناک و سوز سینه شبگیر ما
تیر آه ما ز گردون بگذرد حافظ خموش
رحم کن بر جان خود پرهیز کن از تیر ما
+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:5 AM  توسط نيك.ا.دل  | 

غر نزدن هم چاره کار نیست. تمام پارسال به خودم گفتم غر نمی زنم. ناله نمی کنم و تلخ نمی نویسم. اما حیف که خیال خوبی ها درمان بدی ها نیست. پارسال خیلی بد تموم شد و امسال بدتر شروع شد. 
- به لحاظ شغلی مدتهاست که توی شرایط سختی هستم. کار کردن با آدمی که به قول عامیانه سر سفره پدر و مادرش بزرگ نشده اصلاً کار ساده ای نیست. مردک ابله ... تقریباً همیشه توی کارم خوش شانس بودم. خیلی زیاد. نه اینکه فکر کنید خیلی خیلی زیاد، اما از خیلی ها خوش شانس تر بودم. همیشه هرجا کار کردم پشت سرم گفتن که با بالا رابطه داره و این یعنی یه آشنای گردن کلفت توی مدیران رده بالا داره. خدا رو شکر که میشه با شما رو راست بود. شایعه مضحکیه درمورد منی که در تمام اجدادم یک نفر هم جیره خور این دولت نبوده. اما خوب برام مهم نبوده و نیست، به آدما حق میدم که گاهی عدم توفیق خودشون روبه پای موفقیت های به زعم خودشون غیرمنصفانه دیگران بذارن. اما حالا بعد از 10 سال که توی این خراب شده شر و ورها و الدرم بلدرم های هر کس و ناکسی رو تحمل کردم یه آشنا اون بالا دارم. در واقع یکی از روسای پیشینم که مثل اکثر روسام نظر مثبتی روی من داره رفته بالا. خیلی بالا. جالب اینه که به خاطر همین عزیز باید ذلت های جاری رو تحمل کنم. اینم از آشنای ما! بارها خواستم از محل فعلیم برم اما هربار دخالت کرده و گفته شما فعلن تحمل کن. فعلن همینجا بمون. نمی دونم تا کی بتونم رو حرفش حرف نزنم و رام و آروم ادامه بدم. البته یه نیمچه گرد و خاکی کردم اخیرن و هر خدمتی که از دستم برمیود در حق مردک میمون صفت مجاور انجام دادم و ظاهراً یه تاثیراتی داشته.بلاخره بعد از ۱۰سال یک خرده از اصول جنگ نرم رو بلد شدم! اما ... حکایت همچنان باقی است،تحملش سخته. این از شغل شریفمون.
- تو رفاقت گند مالیده شده به هرچه مدتها رشته بودم. اتفاقاتی افتاد که توی کابوس شبانه ام هم نمی تونستم تصور کنم.اما خوب... به دررررررررک ... گاهی باید بوی گند زندگی بخوره زیر دماغت تا هوش و حواست سر جاش بیاد و همه باورهای ابلهانه ات رو بالا بیاری و از خاکستر روحت دوباره زاده بشی. من هنوز دارم بالا میارم اما دیگه آخراشه. تا چه پیش آید.
- این همه شب عیدی ریاضت کشیدم و با ذوق و شوق و جان فشانی اتاق ها و در و پنجره خونه عاریه ای فسقلی مون رو رنگ زدم ، اونم خودم به تنهایی... حالاشوهر عمه صاحب خونه امون مرده و ما باید از اینجا پاشیم تا عمه جان در نزدیکی صاحب خانه اجلال جلوس نمایند. عمه جان همه اش 85ساله اشه! هزارتا بنگاه رفتم به خدا، دریغ از حتی یک پیشنهاد مناسب! انگار این قضیه نمی خواد راحت حل و فصل بشه، البته ساده ترین راه اینه که حضرت حق شخصاً وارد عمل بشه و در حین گشت و گذار من در پی آشیونه جدید، عمه بانو ریق رحمت رو سر بکشه و ندای دعوت حق رو لبیک بگه. اما اگه رفتنی شدیم هم چندان مهم نیست. خونه فعلی خیلی هم خونه راحتی نیست. دم اتوبانه، شیشه هاش دوجداره نیست و هر شب تا صبح مخت سرویس میشه. آشپزخونه اش در حد یه شوخی مضحکه و ... نکبتی موضوع اینجاست که همسی مثل همیشه 21 روز ماموریته و من گردن شکسته باید تنهایی دنبال خونه بگردم. اونم هر روز بعد از 7 تا 10 ساعت سرکار بودن. وضع خونه ها رو هم نپرسید که واویلاست. اجاره خونه ها باورنکردنیه، بنده هم که، آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.
- چندتا مشکل و بدبیاری ناقابل دیگه هم بوده البته ... بیمه ماشین تموم شده، زنگ زدم واسه تمدید میگن تمدید نمیکنیم . میگم چرا؟ میگن شما مشترک پرخطرین! میگم از کجا فهمیدین؟ یارو میگه برو بشمر چندتا کوپنت رفته... راست میگفت بدبخت، من فقط یه بار رو می دونستم که این همسی تصادف کرده، بقیه اش رو چه موقع هنرمندی به خرج داده؟ خدا می دونه و شخص شخیص خودش. اگه شما فهمیدین منم فهمیدم. خیلی هم حوصله ندارم پی جورش بشم. دیگه این دوهفته ای که مهندس تهران تشریف داره قابل این بحث های مذخرف رو نداره. اما حالا بگرد دنبال یه آشنا که برات از نو بیمه کنه، خدائیش این بد بیاری نیست؟ حضرت آقا پشت چراغ قرمز در توقف کامل بوده، موتوری اومده باسرعت زده به ماشین ما و پرت شده... بعدشم شده تصادف منجر به جرح! دیه و باقی قضایا... دادگاه و دادگاه کشون! این همون یه موردیه که می دونستم.
- یکی دیگه، پکیج خونه آتیش گرفت، حالا بدو دنبال بوتان لعنتی ... خدا رحم کرد که منفجر نشدم، دستگاه حسابی جزغاله شده، کارشناسش گفت قابل تعمیر نیست! باید یه مرخصی بگیرم که یکی بیاد تعویضش کنه. تا اطلاع ثانوی هم از آبگرم خبری نیست.
- معاینه فنی خودرو منقضی شده... دندونم درد میکنه... دیگه چی ، بازم بگم؟ لوله های خونه مستاجر بدبختم ترکیده و این قضیه هم دستان نحیف من رو می بوسه ...فعلاً بسه دیگه .
اما خدائیش نبود این شوهره کم عذاب الیمی نیست. موقع عید نیست، موقع عزا نیست، وقتی پکیج خونه آتیش می گیره نیست، واسه معاینه فنی خودرو نیست، واسه مهمونیا نیست، واسه خونه پیدا کردن نیست، واسه دکتر رفتن نیست، ... واسه غر زدن نیست. که البته اگه باشه اسم همه این ماجراها میشه جریان طبیعی امور! به همین سادگی.
هر قدر هم خوشبینانه نگاه کنیم تابلوه که زندگی خیلی سخت شده، وقتی دوتا آدم یه لا قبا جسارت می کنند و تصمیم می گیرن دستشون رو بذارن روی زانوی مبارک خودشون و بلند بشه ان ... گویی کل کائنات به ریششون می خندن، بعد از یه مدت خواهی نخواهی کمر آدم میشکنه. آدم کم میاره. زندگی یه کلاف سردرگمی میشه که دیگه یادت نمی یاد واسه چی داری اینقدر سگ دو میزنی.
تورو به خدا بنا نذارین به گفتن اینکه نیکا جون، دل قوی دار سحر نزدیک است و پایان شب سیه سپید است و از این قصه ها. خودم می دونم. همه یه ماجراهایی از این دست داریم چون توی این مملکت واسه همه امون به قد کافی بدبختی وجود داره. اما خوب، این نیز بگذرد. در واقع حالا خیلی هم مهم نیست که این کشتی سرگشته رو به سوی کدامین مقصد داره، به قولی مقصد بهانه ای است، رفتن رسیدن است جون عمه امون.


پی نوشت:
- من حوصله پیغام پسغام با عالم بالا رو ندارم، آزمایش و امتحان یکی، دوتا، سه تا... نه دیگه ده تا! تابلوه اگه پیرما بگه خطا بر قلم صنع نرفت، حافظ باید جواب بده: آفرین بر نظر پاک خطاپوشش باد.
لطفاً هر کی ارتباط داره از جانب ما بگه تصدقت له شدیم دیگه، جمع کن این بساط رو.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت 1390ساعت 0:28 AM  توسط نيك.ا.دل  | 

احتمالاً من و همسی جز آخرین گروههایی هستیم که به غافله شتابان تماشاچیان آخرین اثر اصغر فرهادی پیوستند. ما چهار مراجعه ناموفق به سینماهای تهران داشتیم. دوبار در روزهای پایانی تعطیلات نوروز به سینماهای آزادی و پردیس ملت مراجعه کردیم که اگر درست خاطرم مونده باشه بلیط های دو روز بعد  هم پیش فروش شده بود. مراجعات اواسط هفته گذشته ما به این دو سینما و اریکه ایرانیان بازهم بی نتیجه بود و بلاخره دیروز که جمعه باشه برای سانس ساعت هفت، خودمون رو به سینما فلسطین رسوندیم و علیرغم تمام شدن بلیط این سانس، با تهیه بلیط ساعت 8:15 تونستیم به تماشای این فیلم پرفروش بنشینیم.
از دیدگاه من به عنوان یه تماشاگر غیر حرفه ای نکات مثبت فراوانی در فیلم وجود داشت. کادر بندیهای هدفمند، حرکات هنرمندانه دوربین، حسن انتخاب بازیگران و صد البته بازی تحسین برانگیز بازیگران علی الخصوص شهاب حسینی و لیلا حاتمی و سادگی و جذابیت توامان دیالوگ ها از نکات ارزنده این فیلم بود. عنوان بندی فیلم بدیع بود و عدم استفاده از موسیقی جز در صحنه پایانی حاکی از اعتماد به نفس کارگردان و اطمینان از قدرت اثرگذاری داستان داشت. اینکه ما جامعه شعاری ودروغگویی هستیم و بچه هامون رو  دروغگو بار میاریم موضوع جدیدی نیست. اما بیان اینکه حتی قشر الیت و ایده آلیست جامعه از این قاعده  مستثنی نیستند جسارت بیان اصغر فرهادی  رو می طلبید. مسلماً اصغر فرهادی در ایجاد تعلیق های نفس گیر قدرتی بیش از سایر فیلمسازان حال حاضر کشورمون داره اما از نظر من این ویژگی در فیلم درباره الی به مراتب بهتر از جدایی نادر از سیمین به عرصه ظهور رسیده بود.  تنهایی و بی پناهی ریشه دار زن ایرانی چه در منزل مردی که 14سال شریک زندگیش بوده، چه در محضر قانون و چه در تقابل با مصلحت اندیشی کودکانه فرزندش به دور از اغراق و ضجه موره های مرسوم با واقع بینی و ظرافت نمایش داده شد. حالا چه این زن لیلا حاتمی تحصیل کرده شاغل با همسری هم تراز خودش باشه و چه ساره بیات،  فقیر و  بی سواد با همسری از طبقات فرودست اجتماع. هر دو زن برای تداوم زندگی مشترک  نیازمند همراهی  آمیخته به دروغ  فرزندانشون بودند. یکی به تایید دختر 6ساله اش نیاز داشت تا بتونه لباس پیرمردی بی هوش و حواس رو عوض بکنه تا شاید با این شغل سخت و نامطلوب التیامی بر زخم زندگی نابه سامان و شوهر پریشانش باشه، دیگری به سکوت دختر 11ساله اش محتاج بود تا همسرش نفهمه که عزیمت زن به خانه پدری تلاشی برای جلب توجه و علاقمندی مرد برای تداوم زندگیه. کارگردان با زیرکی از زیر بار قضاوت بین دیدگاه های متقابل شانه خالی کرد. اما به نظرم تنها موضع گیری صریح داستان درصحنه آغازین فیلم بود زمانی که  لیلا حاتمی در برابر سوال قاضی که دلیل مهاجرت لیلا به خارج از کشور رو جویا میشد و می پرسید: مگر شرایط این کشور چه ایرادی داره که زن ترجیح میده فرزندش رودر کشور دیگری بزرگ کنه ، سیمین حتی یک کلمه پاسخ نداد. این سکوت مطلق، نماد زیرکانه ای از نبود زبان مشترک بین دولت و بخشی از مردم یا منتقدین شرایط حاضر  و به بیان دیگه نمایش کنایه آمیزی از میزان آزادی بیان و گسست اجتماعی در سرزمین قصه بود. 
یکی دیگه از پیام های عجیب و چالش برانگیز فیلم  ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 1:46 PM  توسط نيك.ا.دل  | 

نه ! وصل ممکن نیست، همیشه فاصله ای هست ... و تمام روز گویی که این صدا، مثل تصویری که بین دو آینه موازی مکرر میشود از ذهن نه چندان روشن تا زمزمه های گاه و بیگاهم در رفت و آمد است.
آه ای مدیر سیستم! ای که به ما گفته اند تویی که همه ذرات وجود را به سمت حداقل انرژی یا حداکثر بی نظمی رهنمونی! نه انرژی مان را به آن حداقل می رسانی که رها شویم از این رنج بی حساب و نه بی نظمی را تا بدان پایه پیش میرانی که در شلوغی زمین و زمانی که به هم بافته ای، پربکشیم تا بدانجا که بود چشمی و گوشی با کس ...ای مدیر سیستم، چه طور به روی خودت نمی آوری که در این اطراف همه کورند و کرند! پس کی میخواهی فکری کنی به حال این همه در وطن خویش غریب! ای مدیر سیستم!  این شعرها را که زمزمه می کنم کاسه صبرم لبریز می شود برای دانستن اینکه چه توضیحی داری بابت بغضی که اخوان ها به زیر خاک بردند و ما با کلامشان مکرر می کنیم؟ ای مدیر سیستم! ای صاحب تمام دیتا بیس های ازلی و ابدی! این تن بمیرد باید بپذیرم که تو یکی جزیره ای عمل نمی کنی و سیستم مدیریتت آخر یکپارچه و متمرکز است و مو، لای درزش نمی رود؟ یعنی ماها از قلم نیفتاده ایم و این همه نا به سامانی جز سناریو است! بی خیال بابا! جان همین سیستم، ما را بی خیال شو! چه توقعی داری از همچون منی که باید پیش بینی مالی کند اوضاع سال نود را اما ... باتوجه به مستند به سوی ظهور! یا یک همچین چیزی! ای مدیر سیستم! تمامش کن بیا از هم جدا شیم... بیا اینقدر تکراری نباشیم. تو را به همین سیستمی که سند شش دانگش به نام توست بیا از این تنهایی با هم رها شیم. چه نظم حیرت آوری که قاعده عبور از بز رو بهشت مینوی ندیده تو برای ما، به دوش کشیدن همه آن قواعدی است که کمی آن سو تر بودنش را روی دوش هیچ دیارالبشری  روا نمی دانی.
بس کن! خوب میدانم! البته حتماً مدیر نازنینی هستی که در مخمصه های گندتری نیستیم،ایدز و آفریقا و افغانستان و ... اما ، ای مدیر سیستم واقعاً آیا از بخت یاری ماست که آنچه می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست می گریزد؟ سکوت تو که ناشکستنی است، اما! دلتنگی های ما را باد ترانه ای می خواند، رویاهایمان را آسمان پرستاره نادیده می گیرد و هر نوشته بی سر و تهی چون این متن، به اشکی نریخته می ماند. نه مدیر سیستم، دیگر نمی توانم  آبغوره های نازنینم  را خرج آشفتگی این روزها کنم، اما به دنبال مجالی می گردم که از این شراره های اندوه که در این تاریکی به جانمان ریخته می شود چراغی بیفروزم برای  جایی که آرزو دارم به ذات روشن تر از اینجا باشد.



پی نوشت: شیر تو شیری است محل کار من! نمی دانم طرف گاو تشریف دارد یا بنده رو شبیه گاو می بیند یا صرفاً همه چیز از روی اتفاق و جریان طبیعی کوفتی امور است؟ حضرت آقا نشست گذاشته برای پیش بینی مالی سال ۹۰،بعد می فرماید شاخص ها و سیاست ها را بذارید کنار! با توجه به تحولات منطقه و مستند ظهور نزدیک است افاضه فضل کنید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حالا فکر نکنید با یک لشکر از این عتیقه ها کار می کنم. نه به خدا. توی این ۹سال از این نمونه یکی دوتا بیشتر ندیدم ولی جان من همینش هم خیلی زیاد است! اووووووووووووووف!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 1:22 AM  توسط نيك.ا.دل  | 

یکی از این روزهای مثلاً بهاری غیر تعطیل نوروز نزدیک ساعت 6 بعد ازظهر. خونه ام. تهنای تهنام. زنگ رو میزنند. صورت یه بچه توی مانیتور آیفون. حدس می زنم مهمان واحد بغلی باشه با این حال جواب میدم. بچه می پرسه: خانوم غذا دارین؟
خاک بر سر شلخته ام. واقعاً هیچ غذایی توی خونه نیست. حتی کنسرو. حتی نون. فقط یه بسته سوسیس و یه خروار گوشت و مرغ  و ماهی یخ زده. میگم زنگ پایین رو بزن. چند دقیقه بعد میرم چک می کنم. هنوز پشت درن. مثل اینکه سه تان. می پرسم چی شد؟ میگه کسی جواب نمیده. راست میگن طفلک ها، یادم میاد اومدم خونه پارکینگ خالی بود. توی یخچال کمی میوه هست. شکلاتای مختلف هم دارم. میریزم توی کیسه میرم دم در. پشت در می شنوم دارن با هم دنبال چاره میگردن. جیگرم کباب شد. مثل اینکه بدبختا واقعاً گرسنه ان. میام بالا با مبلغی که به سه قسمت مساوی قابل تقسیم باشه و کیسه کذایی بر می گردم پایین. دارن میرن. بزرگه حداکثر 12سالشه و کوچیکتریه 4 یا 5 ساله. انگار دست فروشن. صداشون میکنم و کیسه و پولا و ساندویچ فروشی خیابون بغلی رو نشونشون میدم. بهشون گفتم به خدا توی خونه غذا نداشتم.
آرزوم بود صداشون کنم بالا. شبکه کارتون رو براشون بگیرم. زنگ بزنم براشون غذا بیارن. اما این شهر خراب شده که امنیت نداره. من هم که زنی تنها در آستانه فصلی سرد. از مخم بیرون نمیرن. سه تا جوجه گرسنه. واقعاً اون بچه ها ممکن بود خطری برای من داشته باشند؟ نمی دونم. بیرون باد سرد بود و بارون و بچه ها گرسنه. پول نمی خواستن. مطمئنم.
.
دیشب ساعت نه و نیم. توی شریعتی سر قیطریه یه رستوران هست غذاهای مثلاً خونگی داره با قیمت های خیلی مناسب. گمونم 3 تا 6 هزار. شیک و نقلی و تمیز. کشک بادمجون، کوفته تبریزی و ... من کشک بادمجون و ترشی و ایستک. همسی بد سلیقه مرتاض مزاج سالاد الویه و آب معدنی.
پشت به پیشخوان مشغول بلعیدنم. خانوم صندوقدارمیگه سلام جمال. صدای پسر بچه با خنده : سلام. خانومه : مثل همیشه؟ پسر بچه با هر و کر: مثل همیشه. خانومه : سعید یه شله زرد با نون واسه آقا جمال. پشت سرم رو نگاه می کنم. پسرک دست فروشه. شاید ده ساله. منوی رستوران  رو نگاه میکنم. شله زرد 700 تومنه . می خواستم بمیرم . گیریم امشب مهمون ما شد، فردا و فردا و فردا چی ؟ نتونستم باقی غذا رو بخورم.
خاک بر سر من با این رستوران بعد از پیاده روی. به خودم میگم جای گرون بری فوقش غذات میشه 50تومن دیگه نه؟ ولی اینقدر عذاب روحی بهت تحمیل نمیشه. می دونی اینم راهش نیست. حقیقت اینه که اینجا هیچ چیز رو نمیشه درست کرد. قبول کن این ویرانه حالا حالاها آباد شدنی نیست. من و تو هم حالا حالاها بی خیال بشو نیستیم. دیگه نمی تونم . طاقتم طاق شده . راهی جز پاک کردن تمام صورت مسئله به ذهنم نمیرسه.



پی نوشت : کی به جز شما ممکنه این ناله نولای تکراری لعنتی رو گوش کنه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم فروردین 1390ساعت 7:10 PM  توسط نيك.ا.دل  | 

مستحضر هستید که سال نو(د) رو در خونه مادربزرگ تحویل گرفتیم. ماچ و بوسه بازاری بود که بیا و ببین . البته خیل مهمانهای مادربزرگ از صبح 29ام در آمد و شد بودند. از یکم تا چهارفروردین هم به اتفاق هزار فامیل در شهرهای جنوبی کشور به گشت و گذار پرداختیم تا به مراسم عروسی ای که 5 فروردین در یکی از این شهرها برگزار میشد برسیم.
یه چیزی بگم؟ من واقعاً از استان خوزستان بدم میاد. شهرها خیلی داغون و بی سامان هستند و از مشاهده این حجم از ویرانی ایستا واقعاً حالم بد میشه. گمونم سه سال پیش بود که سفر مشابهی به این خطه داشتم و گویی از آن زمان تا حالا هیچ چیز تغییر نکرده. فاصله بین شهرهای این استان خیلی زیاده و روستاها و شهرهای کوچک بین راه بیغوله های تاسف باری هستند. در عین حال کوچکترین اثری از هرنوع مرکز اقامتی، رفاهی-امدادی یا حتی یک دستشویی ناقابل در این جاده های طولانی یافت نمیشه. به نظرم فقرای این استان ژنده پوش تر از سایر جاها به نظر می رسند. شاید استهلاک ساختمانها و لباسها و انسانها به دلیل بدی آب و هوا بیشتره ... هرچه که هست این استان هرگز انتخاب من برای سفرنخواهد بود. اما مردمی دارد به پاکی آب روان. ساده و مهربان و بی ادعا و البته خجسته دل. یکی دوشب بعد از ساعت یازده شب در خیابانهای اهواز بودیم. یک شب در منطقه ای به نام زیتون که مترادف با جردن تهرانه  و شبی در کیانپارس که احتمالاً معادل خیابان فرشته است. اغلب ماشین ها چه تک سرنشین و چه با چند سرنشین، بیشتر به ماشینهای به جا مانده از یک کارناوال عروسی شبیه بودند. صدای ضبط ماشین ها تا آخرین پایه در فریاد بود و داخل ماشین هم خجسته دلانی جلوس کرده بودند که بیا و ببین. جمله در هلهله و شادمانی.  فکر نمی کنم در جای دیگری از این خاک اهورایی! شبیه نایت لایف های اهواز دیده باشم و البته احتمالاً اهوازه اونجایی که آزادی در حد مطلقه! در تهران اغلب چنین حضور خیابانی سه سوته منجر به توقیف خودرو یا جریمه میشه. این نایت لایف کذایی و آسمان زیبا و کارون بدبو و پلهای متعدد و صدالبته بستنی های خیلی خوشمزه تمام تحفه قابل پیشکش این سفر بود. آسیابهای شوشتر و بقایای پل های تاریخی رودخانه دز در دزفول نیز، پت پت نیمه جانی داشتند. از حکایت آبادان و خرمشهر بگذریم . منصفانه نیست معامله ای که با سرزمین چزابه و خونین شهر و دزفول و سوسنگرد شده. یادگارهای جنگ که نه، گمونم این توسعه نیافتگی بر پیکر رنج کشیده این استان از ماندگارهای جنگه.

القصه حضور در جمع فامیل اون هم  بعد از یک مدت طولانی  تجربه جالبی بود. تکثر گرایش های فکری و سیاسی نسبت به چند سال پیش به وضوح قابل رویت بود و طنزهای پی در پی خلق می کرد. یکی تی شرت سبز می پوشید یکی بچه ها رو کیش می کرد که بتونه از بیانات نوروزی بزرگان سیاست این مرز و بوم یادداشت برداری کنه. یکی سگ بغل می کرد یکی دیگه وادارش می کرد هفت بار تیمم کنه که پاک بشه ... در انتظار تحویل سال بعضی  قرآن می خوندند و برخی ورق بازی می کردند. یکی بچه اش رو بی تربیت بار اورده بود اما ضرب سه رقمی رو ذهنی انجام میداد، بچه یکی با ادبیات قرن هفتم باهات صحبت می کرد اما گل مریم های سفره  هفت سین رو ورانداز می کرد و می گفت چه سنبل های آراسته ای!!! در تمام طول سفر یک قفس گنده مرغ مینای بخت برگشته هم همراهمون بود که به قول خواهرم درست تر بود که مرغ زینب نامیده بشه بس که اسیر دست بچه ها بود. قصه فرار پی در پی مرغ  مینا و عر و عور و گریه و زاری دخترکانی که صاحب این بخت برگشته بودند پیام بازرگانی هر روزه این سفر بود. این میون خیلی ها هم بودند که از هر نظر به قاعده و معتدل و دوست داشتنی بودند اما خوب سوژه خنده ها معمولاً در دو سوی اکستریم ها  می پلکند و نقلشان خالی از لطف نیست.
بلاخره شب چهارم فروردین با دلی شاد از دیدار فامیل و سری کلافه از همهمه های بی انتها و اندوهی عمیق برای استانی بزرگ، نفت خیز و نیمه جان، بی خیال عروسی ۵ فروردین از این قافله همچنان در سفر جدا شدم و از فرودگاه اهواز به تهران دودی و چرک و عزیز خودمون برگشتم. می خوامش این لعنتی بی در و پیکر رو چرا که هیچ کجا خونه آدم نمیشه.


پی نوشت : در سه چهار ساعت آخر اقامتم در اهواز اتفاقی افتاد که فقط گذشت زمان می تونه وزنش رو در زندگی من مشخص کنه. اما شما فکر کنید قصه صید پری دریایی حقیقت داشته باشه. این حکایت بماند برای زمانی دیگر.
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 1:32 PM  توسط نيك.ا.دل  | 

فردا توی محل کار ما سگ صاحبش رو نمیشناسه، مث روز برام روشنه که شبش جنازه ای بیش نیستم پس کار فردا را به الان می افکنم. یه کار بلاهت باری کردم امروز که پس لرزه هاش کی به رقص میفته نمی دونم. این همسی همیشه به من میگه : «حاج خانوم، خانومی شما، یه دونه ای، حاجی با شوما تو قید محرم و نامحرم نیست، سفره دلش همیشه بازه چون چشای شوما حریم دل حاجی رو میشناسه. اینجا حاجی از غم پنهون کردن خلاصه.» فهمیدین دیگه؟ یه جور دیگه بگم. به من میگه:« نیکی کارت درسته! باهات راحتم چون میشه در اتاق تنهاییام رو باز بذارم و مطمئن باشم هرگز کسی توش سرک نمیکشه.»
راست میگه این آقای مهندس. کلن هرچی همسی به نوستالوژی آویزونه من از نوستال ها گریزونم. می ترسم ازشون. اینه که نه به خاطرات خودم خیلی کار دارم نه زیاد دماغم رو به شیشه روزگار دور و بری هام می چسبونم. اما امروز طی یک یورش ناجوانمردانه در مراسم پرشور خانه تکانی به میز وسائل شخصیش حمله کرده و اقدام به دور ریختن نوستال های جاگیر کردم. خودم باورم نمیشه. البته چیز زیادی دور نریختم ولی همه رو مرتب و گردگیری کردم. مرتب من یعنی نامرتب اون و برعکس. یه قلک داره که خیلی خیلی سنگینه. با پاک کننده و دستمال حسابی تمیزش کردم. بعد شیطون رفت تو جلدم بازش کردم. کیپ تا کیپ سکه! ۲ تومنی ۱تومنی دو زاری ۵زاری ... از این ۲تومنی های بزرگ ۲۲ بهمن و سکه های خارجی قبل از یورو ... خلاصه نوستال های مهندس را شخمی زدم که بیا و ببین. اما به خدا فقط در این قلک فضولی کردم و کور شوم اگر دروغ بگویم . گند زدم دوستان. برند نازنینم رو از دست دادم و خلاصه ... اب رفته رو که نمیشه به جوی بازگردوند. اما اگه بپرسه با تبختر میگم در راستای فضا سازی برای نوستال های جدیدتر این کار رو کردم. والله ...
اما به هرحال فردا سال تموم میشه. البته سال که تمومی نداره، قرارداد ما برای انتساب زمان به سال ۸۹ تموم میشه، گفتنی ها رو همه گفتن و میگن جز اینکه شما باعث شدید اینجا رو دوست داشته باشم و این خیلی خوبه که آدم جایی رو دوست داشته باشه، از شما دوستان عزیزم ممنونم و با کلام شاملو و امید آنچه او به معجزه کلام به تصویر کشیده است چشم به فردا میدوزیم :

سالی
        نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
بی‌جنبشِ سردِ برگِ نارنج بر آب
بی گردشِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه.
سالی
        نوروز
بی‌گندمِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغامِ خموشِ ماهی از تُنگِ بلور
بی‌رقصِ عفیفِ شعله در مردنگی.
سالی
        نوروز
              همراهِ به‌درکوبی‌ مردانی
سنگینی‌ بارِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نامِ ممنوع‌اش را
و تاقچه‌ی گناه
                  دیگر بار
با احساسِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبرِ قتلِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
                    به‌ناگاه
                             فراز خواهد شد
دستانِ اشتیاق
                   از دریچه‌ها دراز خواهد شد
لبانِ فراموشی
                   به خنده باز خواهد شد
و بهار
       در معبری از غریو
تا شهرِ خسته
                  پیش‌باز خواهد شد.
سالی
        آری
بی‌گاهان
نوروز
      چنین
             آغاز خواهد شد.            

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 0:58 AM  توسط نيك.ا.دل  | 

خیلی قبل ترک ها که  من دختر بچه ی 6ساله و ریزه میزه و سیاه سوخته ای بیش نبودم صحبت از مصدق در محافل عمومی مثال اوردن اسم ... اسم یکی از این اسمشو نیارها بود دیگه. یعنی سال 66 مصدق واقعاً جز اسمشو نیارها بود. اما خوب من پدری داشتم  بس آرمانگرا که به عمد یا به سهو خیال می کرد موفق میشه ما رو چیزی شبیه ماهاتما گاندی یا اقل کم لیلا خالد بار بیاره. اون روزها با دوتا خواهر کوچیک تر از خودم دائماً در حال تعلیم شعر حفظ کردن بودیم. مثلاً پریای شاملو رو از همون زمان حفظ شده بودیم. توی این ماجرای از بر کردن اشعار شعری هم راجع به زندگی دکتر مصدق حفظ کرده بودیم. کلاس اول بودم که بازرسی سر کلاسمون اومد و از معلممون خواست که یکی از ما گل و بلبلا پاشه وایسه روی سکوی جلوی تخته سیاه و یه شعری، سوره ای، چیزی بخونه. معلم هم که به کمالات ادبی بنده آشنا شده بود با افتخار من رو صدا کرد. از قضای روزگار من شعری که راجع به مصدق بود خوندم. خیلی هم طولانی بود و نفس در سینه معلم و بازرس حبس شده بود. وسطای شعر بود که معلم گفت کافیه می تونی بشینی اما بازرس گفت نه ادامه بده . منم تخته گاز می رفتم. اما وقتی تموم شد و بچه ها خواستن دست بزنند معلم گفت : بسه بچه ها ! من نفهمیدم چی شد ولی از من خواستن که بگم پدر و مادرم فردا بیان مدرسه. از اون روز به بعد دائماً فهرست شعرها و کلماتی که نباید توی مدرسه به زبون میوردم  توی خونه بهم یادآوری میشد و از همون روزها بود که من فهمیدم : اینجا ایرانه! همیشه یه عالمه چیز واسه پنهون کاری وجود داره. حالا متن کامل این شعر رو براتون در ادامه مطلب گذاشتم. حوصله کنید رفقا، لطفاً حوصله کنید و بخونید. راستی همونطور که مستحضر هستید و اظهر من الشمسه  نه تنها تلاش های پدر فرزانه مطلقاً ناکام موند و ما هم هیچ کوفتی نشدیم .بلکه به محض اینکه افسار زندگی به دست ما افتاد رشته های پدر را پنبه کرده به دست باد سپردیم و والسلام . 

اما این شعر که گمونم از حمید مصدق باشه . در فرصت مناسبی شاعرش رو از مادر می پرسم و پی نوشت می کنم:

اسم شعر : سردارما
ها قصه قصه قصه
لبهای داغمه بسته
محمدعلی شاه نشسته
ازاین طرف بادمیاد
ازاون طرف باد میاد
هواسیاه وتاریکه
کوچه ها تنگ وباریکه
راه نفسها بسته
شاخ امید شکسته
بچه ها من قصه میگم
قصه سربسته میگم
************
روزی وروزگاری
گلی بود وبهاری
سردارپیری داشتیم
خیلی دوستش میداشتیم
سردارشهرما بود
دلیروناقلا بود
یک روز و روزگاری
سرداره کرد یه کاری
توی کتاب نوشتن
با آب و تاب نوشتن         باقی شعر در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 0:5 AM  توسط نيك.ا.دل  |